|
برو ای طبیب از سر که دوا نمی پذیرم
|
این یکی متن عاشقانه نیست
کمک به چشم و دل شما هم نیست
دستگیری از دنیا هم نیست
طلب کمک است
کسی کلید مشکل من را می داند؟
فرض کن من در اولین بازی فوتبال توی کوچه
با توپ شیشه ی همسایه را شکسته ام
مهم نیست که به مادرم بگوید یا نه
مهم این است که همسایه را دوست دارم
و او به اندازه ی کافی سرم داد کشیده
و من به اندازه ی کافی شرمنده شده ام
و به اندازه ی کافی از او عذر خواسته ام
یعنی آن قدر زیاد که همسایه داد زده بس است!
ضعف عذرخواهی ندارم
می دانم باید خسارت شیشه ی شکسته را بدهم
و دلم می خواهد حتما این کار را بکنم
اما اگر اجازه بدهد
و پرده را نکشد و در اتاقش را نبندد
و صدایم را بشود
می گوید شیشه برایم مهم نیست
و نمی گوید پس دلیل این همه عصبانیت چیست!
و من روزها و ساعت ها پشت در خانه به انتظار او
و نمی آید
و مدام می گوید که سر از کار تو در نمی اورم
و راستش
این منم که هرگز سر از کارش در نیاورده ام...
و نمی دانم باید چه کنم
و شاید قرار شود
به همین زودی ها
من از کوچه ی همسایه برای همیشه بروم!
راه جبران یک اشتباه چیست
جز اعتراف و عذرخواهی و تلاش برای جبران خطا؟
هان؟
من دلم برای قدم زدن راحت و بدون ترس در کوچه لک زده
برای صورت همسایه
برای سلام های سر صبح
دیکتاتور
چرا نمی فهمی که نمی فهمم....؟
یک راه
و هزاران بیراهه
همه را امتحان می کنم
من از تاریکی نمی ترسم
از تنهایی مسیر
از شکست
از گذران عمر
وقتی بدانم یکی از این راه ها
مرا به تو می رساند
دیکتاتور؟
احساس می کنم وقت زیادی نمانده
انگار تمام دقیقه ها را
حرام درنگ های عاشقانه کرده ام
حتما پیش آمده
از مرور تجربه ی اشتباهی در گذشته
از خودت شرم زده شوی
چاره اش
اعتراف به شرمندگی نیست
راستش...
راست راستش از خطای دوباره می ترسم
از این که به امید به دست آوردنت
بیش از این دستم بروی
از این شرمنگی هایی که بعد خطا یقه ام را می چسبد
وحشت دارم
از این همه بی تابی
همیشه زندگی تجربه ها را دیر به دستم می رساند
تو را از خیلی چیزها رنجاندم
حالا خیلی ها من را از همان ها می رنجانند
و من بند بند تنم پر از تنفر می شود
و احساستشان را درک نمی کنم
وقتی بعضی با دست خودشان
در نگاهم هرزه می شوند
راحت درکت می کنم
من هوایی برای تنفس نگذاشته بودم
برای دمی فکر
مدام کارهایی احمقانه و بی فایده
شبیه آدمی مست !
توجیه نیست
واقعیت است
تا کی برای بقیه بنویسم
مدام از سنگ بودن تو بگویم
و حماقت هایم را فاش نکنم
راست راستش دیدنت عجیب شادم می کرد
یکی از بزرگ ترین حماقت هایم
که گفتی نمی بخشی
و گفتی فقط از آن می گذری
به خدا هیچ دلیلی نداشت
جز همین جنون دیدنت
من تازه معنی نبخشیدن
و از چیزی رد شدن را فهمیده ام
تازه ی تازه
من دلم می خواهد به اشتباهاتم اعتراف کنم
و بیشتر بیشتراز آن دلم می خواهد
اعترافات صادقانه ام را باور کنی
فقط باور!
چیز دیگری نمی خواهم...
حتی این که بعد از این همه وقت
کج روی های عاشقانه ام را
به خاطر این همه انتظار
و این همه یقین
و این همه اعتراف
آن هم در اولین تجربه های عاشقانه ببخشی...
فقط باور!
تا کی به انتظار وعده ها؟
اگر گرهی هست باید خودم باز کنمش
گره این جاست
که گفتی سر از کار من در نمی آوری
و ساده است
که دوستت دارم
می دانی؟
حرف زدن در توان من هست
فهماندن هم
فهمیدن هم
اما...
آتش از چوبی است که لای چرخ من گذاشته ای
سنگی است که جلوی راهم انداخته ای
همین رقیب گم
که باورش نمی کنم
نمی یابمش
و اما از بودنش می ترسم
روی خط شک ایستاده ام
جلو نمی آیم
مبادا او باشد!
عقب نمی روم
مبادا او نباشد!
حرفی اگر باشد
همین است دیکتاتور!
نه تفنگی بر شقیقه ات برای تهدید
نه شیره ای برای فریبت
می گویی هست!
می گویند نیست!
و من فقط در جست و جوی همین
کاش آن زمان که عقلی بود
نشانم می دادی
تا می رفتم...
اگر نباشد
چه حرف ها برای گفتن هست
اگر باشد
چه راه ها برای رفتن!
امیدوارم هرگز
هیچ کس
برایت چنین بازی ترتیب ندهد...
انگار چشم های مادرم
پشت پلک هایم نشسته
انگار مادرم شده ام
در روزهای نوزده سالگی اش
او غریب
و من غریبه!
سال ها زبان مردم را نمی فهمید
و چشم هایش به هم زبانی باز نشد
حالا انگار زبان دنیا را نمی فهمم
چشم های خالی ام به هم دلی باز نمی شود
تمام روز در انتظار محرمی راز دار
لبخندی راستی
و سوالی دوستانه
اما بی اعتماد به آدم ها و لبخند ها
چون مادرم در این روزها!!
و یقین به این که رازداری افسانه ای مرده است
تمام روز در انتظار
و اما دهانم
از پس انبوه پرسش هاشان
به پاسخی باز نمی شود!
و چه حرف ها برای گفتن هست
چه درد ها...
و راز تو چه قدر سنگین است
برای به تنهایی به دوش کشیدن
من در سکوت راه می روم
و با بی شمار مردمک چشم هایشان مرا می پایند
سکوت می کنم
درد نمی کشم
من عشق این خاموشی شده ام
این تنهایی و سکوت
که لبریز است از اسم تو
از یاد تو
دیکتاتور سنگی!
رازدارترین دوستت ممکن...
راستش
در سکوت حس می کنم شبیه تو می شوم!
تو مرد بهاری
من زن زمستان!
تو مرد رویش و جوانه
من زن سکوت و انجماد
تو سبز و زرد
من سفید و نیلی
تو مرد آفتاب و حرارت
من زن مهتاب
تواز هیاهوی روز
من از سوت و کور شب
هیچ متوجه شده ای
انگار جایمان عوض شده؟
تو من شده ای
من تو!
عجیب است
هنوز همان قدر می خواهمت
که نمی خواهی ام!
طفلک دخترک
الفبا را می آموزد
از سربازی دیوانه
هنوز نمی تواند بنویسد:
آن مرد نیامد
آن مرد انار دوست ندارد
آن سرباز در باران مرد!
اولین بار که گچ به دست گرفتم
یادم هست
بی شمار خط موازی کوچک در کنار هم
شاید اولین نوشتن هایش
یادش بماند
و کلمه ی مجهول دیکتاتور
که زیر لب زمزمه می کند:
دیکتاتور...
دیکته...
دیکته ی اتور...
به وقت زمزمه
و مشق کردن اسمت
چیزی دلم را قلقلکم می داد
و به انگشت های کوچکش حسادت می کردم
خواهی آمد
از زیر همین ریسه های رنگی رد خواهی شد
یک شب
به آغوشمان می کشی
و آغوشت تمام این دلهره ها را خواهد کشت
شربت و شیرینی
کام تلخ انتظارمان را دیگر شیرین نمی کند
اگر دلمان به تو گرم شود
از هیچ چیز نخواهیم ترسید
می توانیم چشم هایمان را بدون دغدغه ببندیم
همه مان یک دل سیر خواهیم خندید
و وسط خنده هامان
یک دل سیر خواهیم گریست
از این همه دیر آمدنت!
باید بیایی تا سیاه ما آدم ها را
زیر سبز ردای بلندت
مخفی کنی
خوش بخت می شویم
اگر بیایی
زمان روی شانه ات می ایستد
حواسم را از تو پرت می کند
سقوط می کنم
هزار چرخ می زنم
روی زمین غلت می زنم
جاذبه ی چشم هایت بالایم می کشد
به تو چنگ می زنم
و دوباره تا فتح شانه هایت خودم را بالا می کشم
جاذبه ی چشم ها
وسوسه ی شانه های مطمئنت!!
همین دونمی گذارند
زیر نور زمان
رنگ ببازی!
چمدانم را بستم
تا از هوای دلگیر تو بگریزم
نفس بکشم...
اما این جا
پشت این همه جاده و فاصله
ابرهای تیره رهایم نکرده اند
و غروب های دور از تو
خفه ام می کند!
تنها یک پرسش جدی وجود دارد و آن این است:"چگونه کاری کنیم که عشق پارجا بماند؟"/ تیم رابینز
آلبوم های قدیمی را ورق می زنم
توی عکس می بینمشان
که با انگشت عسل توی دهان هم می گذارند
و بیرون از اتاق صدای سرو صدایشان اذیتم می کند
کاش همین یک انگشت عسل
برای شیرین کردن تمام زندگی مشترک
کافی می شد!
طفلک عشق!
طفلک بی قراری های روزهای اول!
در سکوت و انزوا می میرند
و سراغی از آن ها گرفته نمی شود
اگر عشق با من راه می آمد
سوگند می خوردم
که هرگز رفیق نیمه راه نباشمش...
هرگز!
برات عید مرده هاست
حتی عیدی برای مرد صورتی
که پیش ترها شعبان را جشن می گرفت
من شبیه همیشه
ترسو و غمگین
فرار می کنم
از حلوا و نان روغنی
از قبرستان و گریه
از عکس مرد صورتی روی سنگ مشکی
از باور این که مرده ها زنده نمی شوند
یادم هست که مرا به اسم کوچکم می شناختی
و آخرین خاطره از روزهای هوشیاری
یک هفته مانده به رفتنت
تمام پله های را می دویدم
برای دیداری پس از روزها فاصله
و تو به استقبال جلوی در ایستاده بودی
و به جای سلام
با همان لبخندهای واقعی
با همان چشمک های کشنده و محکم
خواستی که این قدر دوستت نداشته باشم!!
امیدوارم آن جا راحت تر از این جا باشی...
عشق چیزی است که تو را زنده نگه می دارد. حتی پس از مرگ. عشق چگونه زنده ماندن است/ موری شوارتز
روزی که تو را داشته باشم
عادت این تنهایی سفر کردن از کله ام می پرد
در روزهای نبودنت، نداشتنت نعمتی است
به خیالت خو کردن نعمتی است
به حجم واقعی ات عادت نکردن نعمتی است
هرجا بخواهم می روم
و یاد تو شبیه سایه به دنبالم می آید
این جا هیچ فرقی با هیچ کجا ندارد
هرجا باشم
من هستم و ترانه
و بهانه برای در خانه ماندن
تا تق تق این صفحه کلید
تا لذت حس سنگینی نگاهت
همیشه با توام
وجای خالی تو را هیچ چیز پر نمی کند
این که در باد بایستی
و خودت را به هوهوی او بسپاری
راهش نیست
راه معجزه ی آمدنت!
یادت را
چون کاغذی متبرک از اسمی مقدس
به آب می سپارم
سریع و شاد
دور می شوی
و من می مانم و عصری کند و غمگین!
امروز مرا نمی خواهد
و این صدای بی خش را
که هرصبح و شب دوستش دارد
آن وقت چه طور ممکن است
روزی روزگاری
دل به صدای لرزان و نامفهوم
پیرزنی ببندد
که حسرت های فروخورده دیوانه اش کرده
و بی وقفه اسمش را تکرار می کند؟
به حرکت فکر هم نمی شود کرد
حتی ایستادن هم محال است
با یک جفت پای فرو رفته
در یک کفش!
فقط وقتی بنویسم دوستت دارم
لبخند روی لب ها می نشیند
که چه قدر این روزها دوستش داری!!!
بدون این که یک بار هم
لبخندی از رضایت و پیروزی
روی لب های تو بنشیند
اما...
همین که هر روز
خلوتی برای تو کنار می گذارم
حتی در خانه تکانی عید
یا لوله کشی گاز از پشت دیواری از فرش و میز و صندلی
در سفر...
در ولوله ی عروسی
در شادی و غم
در بیماری و سلامتی
در جمع و در خلوت...
همین که از تو نمی برم
همین که همیشه
چشم به راه آمدنت هستم
و جای خالی ات را به هیچ کس قرض نمی دهم
معنی اش دوست داشتنت نیست؟
باور کن که هست!!!!
با معجزه ی طب
خورشید به خونم تزریق می کنند
و شک نمی کنند
ساکن کویر
که تنور خورشیدش همیشه روشن است!
من از این ذره بین گذاشتن ها هیچ خوشم نمی آید
همه چیز را آزمایش می کنند
حتی فشار آسمان ابری دلم
که در حال نشست بود
و نجاتش دادند
همین که سرنخ ترس را جست و جو می کنند
رنگم می پرد
می ترسم دستگیرت کنند
نگذارند که توی دلم نگهت دارم
یا سم به خوردت دهند تا...
نه! محال است تو را در برگه ی آزمایش پیدا کنند
آن قدر این دخترها نگران ترش وشیرین ناهار می شوند
و به خاطر جوش های صورتشان تب می کنند
و دست چپشان از بیم نتایج کنکور فلج می شود
و عاشق دیکتاتور ها نمی شوند
که به فکر هیچ کس خطور نخواهی کرد
من که می دانم
تقصیر تو نیست که دلم پر پری شده
اصلا درست است که خیلی بدی
اما خونخوار که نیستی
این حسرت که خون مرا می خورد
حسابش از تو جداست
راستی....
...
دوستت دارم!
پ.ن: گستاخی ام را ببخش اگر زود به زود از جمله ی ممنوعه ی دوستت دارم استفاده می کنم. هرچند هربار با همان دلهره می نویسمش. به قول شازده کوچولو آدم از کجا بداند همیشه همین طور باقی می ماند؟
هرچند دل بزرگت برای من کوچک شدنی نیست اما آخرین جمله را آن طور می نویسم که یقین بدانی این جنگ فقط یک برنده دارد…
درها را بسته بودم
و هیچ کس را بدان جا که تو را خواندم
راه ندادم
و تو ماندی در قفسه ی سینه ی من
بدون پنجره ای
از بیم دام زیبایی ات!
حبست کردم
و خود نگهبانی برای تو
نکند خطری در کمین تو سرک بکشد
درها را بستم
غافل از این که دیریست
گل
در حصار زندان بی روزنه
پوسیده است!
شانه هایت کوه را از چشمان من می اندازد
چشم هایت رنگ مهتاب را می پراند
دست های گرمت خورشید را بی رونق می کند
تو را با تمام مرد های دنیا عوض نمی کنم
اسمت را به دنیای آرزوهایم نمی فروشم
حتی به دینگ دینگ تار!
برای تو از آدم ها می گذرم
از جرینگ جرینگ سکه ها
و از زیبایی زمین و زمان.
در من تویی که از همه بزرگ تری
اما...
برایت به مرگ هم راضی ام
تو خواسته ی زمینی منی مرد خاکی!
اما...
...
...
اما راستش را بخواهی
هرچه قدر هم قد بکشی
از خدای من که بزرگ تر نخواهی شد!!
روی ویرانه های دل من
جای آشیانه نبود
نباید می آمدی
تا این پنجره ی فرو ریخته ی منجمد
خالی از هرچه بودن
جا نماند توی این برهوت تنهایی
با خاطره ای از آخرین پروازت
که تا ابد آن را به قاب خواهد کشید
دیکتاتور
جای خالی بودنت خیلی اذیتم می کند...
مسیرشان را تا رسیدن به دستم دنبال می کنم
به گلبول های قحطی زده ی توی دستم فکر می کنم
خنده ام می گیرد
باید جشن گرفته باشند
که دعای بارانشان مستجاب شده!!!
به دیوار زخمی و کثیف خیره می شوم
حتی اگر گاو هم باشم
این همه پرخوری تجویز شده از من ساخته نیست
کاش لا اقل دردی بود تا بهانه ای می شد برای فریادی بلند!
رد درد در هیچ کجای تنم نیست
فقط سرگیجه ناشی از بوی الکل
و دلهره ای شدید از آمپول های بعد
عجیب دلم می خواهد گریه کنم
دست ها سدی ساده برای چشم هایم
لبخند مهری به روی لب هایم
تا مباد بگویم آن چه را که نباید
خانه نرده ای به دور پاهای جست و جوگرم
آشوب ِهرچیزی را در من درمانی هست
جز آشوب این ذهن درمانده
که با هیچ منطقی هیچ ایمانش را
به معجزه ی مردانگی تو از دست نمی دهد
این گربه ی پیر و رو به مرگ را نگاه می کنم
از تو کجا باید گریخت دیکتاتور؟
اصلا رفتن چه معنی دارد
وقتی هرجا بروم دلم کنار دلت جا می ماند...
دوستت دارم
هرچند چیزی نمی گویی مرد
اما دیگر باید مرا شناخته باشی
با این ثبت روزانه ی حرف هایم
احساساتم
خواسته هایم...
آن هم وقتی تمامشان یک مضمون دارند
جلوی همه ادعا می کنم که برای تو می نویسم
به همه همین را می گویم
اما تو باور نکن
این انگشت های رنگ پریده چه طور برای نگاه تو بنویسد؟
تحفه ی کلمه برای تو از کجای این کره بیاورم؟
همان بهتر که هیچ وقت دلت با من نرم نشود
همان بهتر که هرگز هیچ کجا نباشی
می دانم اگر آمدنت را به من مژده دهند
زیر نگاه سنگین تو
همین سلام های به ظاهر سرسری هم خفه خواهد شد
تقصیر تو نیست
وقتی هرچیزی می گویم
جز همان که دلم می خواهد
وقتی این چهارده صفحه درد را
که چند بار نوشته ام
جلویت نمی گذارم
چه طور می خواهی بفهمی؟
حرفی نمی زنم
تا نگذاری به حساب گله و شکایت
من خوب می دانم که زیر سر تو نبود
من بودم که خواستمت
تو بودی که گفتی برو
من هستم که نمی توانم بروم
حالا این ها هزار بگویند
تا خودم برای خودم ارزش قائل نشوم
تو مرا ارزشمند نخواهی دید
حالا هزار دعوتم کنند به بی مهری با تو
خودم نمی خواهم
عمیق ترین زخمت یادت هست؟
هیچ وقت دردش آرام نمی شود
“be man che nesbat be man che ehsasi darid!”
به سادگی تمام جملات پیشینت!
کاش رهایت کرده بودم
با مرور ثانیه به ثانیه ی این دو سال
از خودم متنفر می شوم
از این همه گدایی و تمنا!
از این همه عجله و بی تابی!
از این همه اعتماد به انتخاب تو!
خوب می دانم چند سال دیگر خواندن همین نوشته
در کنار تمام کلمات دیگر
حس بدتری به من خواهد داد
خواستم برای توجیه سندی از مهر تو را رو کنم
اما دیدم که هرگز مهربان نبوده ای
جز همان روز مرگ مرد صورتی!
متعجبم که در همان لحظات سخت هم
پیش از همه به تو پناه آورده بودم
ای کاش می شد فهمید
به کدام امید دست از تو بر نمی دارم
و تلخی های زندگی را
برای تویی می آورم که بزرگ ترین درد منی!
هزاران در مهربان پذیرا
چرا بساطم را از پشت این در بسته
جمع نمی کنم؟
حتی گرامی داشت مردنت هم به دلم نمی نشیند
از کجا معلوم هفدهم؟
در ابهام و خاموشی چشم هایت را به رویمان بستی
عادتی که از تولد داشتی
تردیدی که در نقطه ی آغازت هم هست
آلبوم عکس هایم را ورق می زدم
عکس هایی به یادگار با تو!!!
همان صورت های قهوه ای و سبز و آبی و خاکستری
هک شده روی جلد کتاب هایت
هنوز زنده بودی
مزه ی شادی آن روزها می دود زیر زبانم
درست لحظه ای که نباید مردی
مرداد همان سالی
که شهریورش انتظار رویای تعبیر نشده ی دیدار را می کشید
مردی و من ماندم و معمای مرگ
به همین سادگی
حالا چهارسال است که فیلم ها و کتاب ها و کاست ها و پوسترهایت
هم اتاقی های مهربان منند
و جای خالی تو را هیچ کس پر نمی کند
و من هنوز به مهر باطل قرمزی نگاه می کنم
که جا خوش کرد روی صورت آرزوی دیدن تو
و شد حسرت دل این دختر شهرستانی
عیبی ندارد
ما به این پنجه ی پا بلند شدن ها
دست دراز کردن ها و نرسیدن ها
و این دلتنگی ها عادت داریم
هرطور که تو خوش باشی مرد بزرگ
اما هنوز هم همان اچ-پی-دی-719 مقدس روزهای مدرسه ای
هرچند برای نگه داشتن زورکی احترامت
با هیچ کس دعوا نمی کنم
وقت دعوا کردن هایم هم پر شده
مرا ببخش که از روی آن روزها رد شدم
و نه دل نوشتن از تو دارم
و نه می توانم...
و شاید حقیقت این باشد که
نه می خواهم...!
نه از تو و چشم های درخشان تر از چروک های بزرگ کنار دهانت
نه از برچسب دلقک پیشانی و حسرت بیراهه
نه از کبوترهایت و نه گهواره ی کودکی
و نه ازهیچ چیز دیگری از انبوه آن همه چیز
هنوز در من همانی که بودی
بی حوصلگی ام را ببخش
این کلاف های گره خورده کلافه ام کرده
بر می گردم
قرین رحمت باشی...
نیمه شب ها
چشم هایم را می بندم
به تپ تپ قلبم گوش می دهم
تجسمت می کنم
که دست چپت را گذاشته ای روی پیشانی ات
و در اتاق گرم قلب من
آرام خوابیده ای
دستم را می گذارم روی قلبم
انگشت هایم را جمع می کنم
حصاری پنج تایی به دور تو
در اتاقی دوازده متری با دری قفل
خالی از هرموجود زنده ای جز خودمان:
بیداری دیکتاتور؟
منم!
چشم هایت را باز نمی کنی؟
راستش دلم برایت لک زده
و تو غرق رویا و امنیت
مثل همیشه صدایم را نمی خواهی بشنوی
وانمود می کنی که خوابی
و من پلک های لرزان بیدارت را ندیده می گیرم
تا فکر کنی که خوب دروغ می گویی
می ترسم این بازی را تمام نکنی
و یکی از همین نیمه شب ها
تو را توی قلبم بکشم
با شلیک گلوله ای از پس بالشت صورتی!
تشنگی زبانم را از حلقم در بیاورد
انگشت هایم از چنگ زدن واهی به خاک ساییده شود
و پاهایم از این همه دویدن بیهوده بی جان شود
باز هم از معجزه ی آمدنت ناامید نخواهم شد
دیکتاتور زلال من!
تا رمقی باشد
به دنبال سرابت خواهم دوید
و در جست و جوی عبورت پا به زمین کویر خواهم کشید
هاجر از آب نبُرید
و من از تو!
و من در نوسانی گیج
گاهی می گویم از گودال چشم هایت فرار کنم
آن قدر دور شوم که خش خش هیچ پاییزی
تو را به یاد من نیاورد
مهتاب صورتت را فراموش کنم
و عطر خاک صدایت را به یاد نیاورم
و ترانه های خاموشم بماند برای باد و باران
اما دستی تلنگرم می زند
که زیر بار این فریب نروم
دور از تو دوام نمی آورم
ایستادن پای این خیال پوچ، محال است
شب های طولانی دلتنگی و فاصله مرا خواهد کشت
من آدم ندیدنت نیستم
نفس من به همین دیدارهای خالی بدون لبخند
بسته است