می دانم که معتاد خواندن شده ای
هرچند نتوانستم تو را معتاد ماندن کنم
اما خدا را شاکر که تو را به بهانه خواندن
هر روز اینجا می کشانم
آری
بخوان
در سردترین فصل سال که هنوز نیامده
واژه ها را با خود برده است
بخوان
بخوان
شاید دیگر روز
فرصت نوشتن من نباشد
بخوان
می دونی این روزا کیا میا ن و می رن و پیغام می ذارن.
یکی میا د ومی گه تو سرباز زشت نیستی
یکی میاد و می گه من خودم اصل سرباز زشتم
یکی دیگه می گه
حذفش کن
دیگری می گه
بنویس
اما من هنوز مانده ام که تو
تو
توچی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این بار بر سرپنجه های احساسم خواهم ایستاد
تمام قد
درمقابل تویی که همیشه برایم سراب بودی
می ایستم
تا آن ته صفی ها هم مرا ببینند
بگذار یکبار برای همیشه مرا صدا زنند که:
سرباز زشت
خبر دار
شاید آرام گیری
فکرم
خیالم
آرامشم
اعصابم
حتی
جنونم
برای تو
خواهش می کنم
آرام باش
اماحالا تنها وتنها
خودم را بر ای خودم می خواهم
هرچند نمی دانم هنوز در کدام جغرافیای عشق من زندگی می کنی
اما باور کن
هنوز هم مثل گذشته
تو را می پرستم
اما نه در حد بندگی