تا برای
با تو بودن
بهانه ای داشته باشم
نفس می کشم
به امید گرمایت تحمل کردم
فریاد را
به ابهت سکوتت
شنیدم
و همه را
همه را
به امید ماندن تو
بهانه کردم
این را تو به من آموختی
واکنون
کجایی
که فریادم را بشنوی
تنها اولین وزش تو کافی بود
مردم
از ریزش برگهایم
زمستان کشنده من
روزی هم برگشتی
نه برای رفتن
دلیل داشتی
و نه برای برگشتن
بهانه ای
فراری برگشتی
نفس هایم رامی گویم
آری
به شماره افتاده است
دراز می شوی
تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید تا امتداد خورشید
وناگهان غروب می کنی
دوباره
مثل همان روزهایی که

من
برایت غریبه بودم
یلدای من